تبليغاتX
یاسین

یاسین

بسم الله الرحمن الرحیم یس والقرآن الحکیم انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم



About Weblog


خوش بینها وبد بینها همواره مغبونند وبازنده
تو از آنها باش که در چهار فصل سال نه دلبسته بهار می شوند ونه ناامید از خزان
آنها که تکیه گاهی ورای این دنیای هزار رنگ دارند و درپناه آن به امن رسیده وآرامش یافته اند
واین ایمان برایشان نه افسوسی از گذشته به همراه دارد ونه هراسی از آینده....


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

آمده ام ای شاه پناهم بده.....
سبحانک یا لا اله الاانت.....
مظلومیت حجاب...
قطعه هایی از بهشت......
نزاع......
مصاحبه با يك خانم تازه مسلمان آلماني
مانکن تازه مسلمان روس
باز پلک دلم می پرد نشانه چیست....
لذت غم.....
خدایا دریاب مرا!

Archive

شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389

Links

من ظهور
براده های روح
عشق علیه السلام
آقا مهدی باکری
صراط مستقیم
کامران نجف زاده
شیخ معصومه
دکتر حسن عباسی
تایپ نوشته های اره بانو
زمینه سازان ظهور
خشونت سانسور شده
بچه های قلم
تصاویر مذهبی
سید حسن حسینی
علیرضا قزوه
رحیل
یار مهربان
lمبارز کلیپ
آپلود عکس
معبرسایبری
گالری شیعه
چراحجاب
قرارگاه
گلدختر
زهرا
خاطرت چادر مشکی
راهی به سوی آسمان
یکی حجاب
پوشش اسلامی
بیانات رهبری
شهید ادواردو انیلی
چشم وچراغ
چادری
املش حجاب
قالب بلاگفا

Rss



1 ساله که انتظار کشیدم و تقریباً از اول تابستون روزشماری کردم که 21 شهریور برسه....

آخه قراره بریم پابوس امام هشتم....

کلی خودمو آماده کردم(البته امیدوارم)

وقتی یادم میاد پارسال چه چیزای کوچیکی از آقا می خواستم از کوچیکی خودم خجالت میکشم.

امسال چیزهای بزرگ، بزرگ میخوام. چیزایی از جنس ...

استاد میگفت تو این دنیا دانایی وقتی به تفکر گذاشته میشه به باور تبدیل میشه وهستی هم بر اساس دانسته های ما نیست که عمل میکنه بر اساس باور ما کد میده......

می خوام باور کنم که میشه، باور کنم که می تونم! باور کنم که هر چی بخوام بهم میدن! آخه کوچیکی از منه! ولی اونا که بزرگوارن، عبادالرحمن هستن، انسان کاملن!

اللهم عجِّل لولیک الفرج

یا علی     حلالمون کنین.


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 12:14 توسط یاس |


او "خیر الذاکرین" ه. به یاد او که باشی دنیا در برابر تو بایسته،بیمی نداری چون "استسلم کل شیءٍ لقدرة".

گناه میکنی ولی او "ستارالعیوب"ه ، خجل وپشیمان به سوی او میری ، اخه اوست تنها "ملجأ العاصین"

پس اگه  اشتباه کردی به طرفش برگرد چون او کسیه که "یقبل عذر التائبین"

کافیه ازش بخوای تا با "منور القلوب " بودنش تو رو نورانی کنه. به گاه شدت و سختی "مجیب دعوة المضطرین" ه.

بی واسطه میتونی باهاش درد دل کنی ، چه کس دیگه ای رومیشناسی که مثل اون"صاحب کل نجوی" باشه؟

هیچکس جز او درعالم نمیتونه گرفتاری های تو روحل کنه چون "نفذفی کل شیءٍ امره" و" بلغت الی کل شیءٍ قدرته".

اگه میبینی در عین گناه کاری ما خیلی فرصت میده به خاطر"صبار"بودنشه ولی درعین حال یادت نره که "وعده صدق" و"لیس له شریکٌ فی الملک".

او"کافی من استکفاه" ه. پس تموم کاراتو به او بسپار.

جز اومنت کس دیگه ای به سرت نیست چون اوکسیه که" رزقنی و ربانی".

اگه بخوای با او دوست بشی باید عزیز باشی چون او"لم یکن له ولیٌ من الذل".

اوکسیه که "دنی فی علوه" و "علی فی دنوه" است.

او مرا از نیستی آفرید"خلق الاشیاء من العدم

به من شکل وصورت داد  "یصورفی الارحام ما یشاء

و مرگ را درکنار زندگی آفرید "خلق الموت والحیوة

سرنوشت من به دست اوست" له الحکم والقضا

بسیار هم مقتدره "لایشرک فی حکمه احدا

ودر عین حال تحول را ازاوبخواه "لایقلب القلوب الا هو"

بسیارمهربانه واین رحمت همه رادر بر گرفته "رازق الطفل الصغیر و راحم الشیخ الکبیر"

ولی عبودیت یادت نره که "لایمکن الفرار من حکومته"


وقتی میبینی که "هو فی عظمته مجید و فی مجده حمید" آرامش وجودت روفرامیگیره وخوف و رجا روباهم حس میکنی.

دل آرام میگیره با ذکر او"جل ثنائه" و چه والا ونیکوست ستایش او.

 

سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 19:58 توسط یاس |


اپیزود اول، توی اتوبوس:

یه خانم مسن و دخترش به یه خانم دیگه:اون روز تو اتوبوس کیفم رو زدن! زنه چادری بود ها!!!!!

با اینکه چادری نیستم ولی کلی بهم برخورد. هیچی نگفتم...

ادامه دادن و هی توضیح دادن و شرح ماوقع کردن و بین هر دو سه تا جمله با جمله بعدی تاکید میکردن :  چادری هم بود ها...!!!!

آخرش یه خانم محجبه چادری دراومد گفت:خانم این چه طرز حرف زدنه؟ چادری بود یعنی چی؟

تازه فهمیدن چه کار زشتی کردن و شروع به عذر خواهی کردن!

اپیزود دوم، من با دوستم:

من: وای من از چادر پوشیدنت خیلی خوشم میاد.خیلی بهت وقار میده.

دوستم:واقعا!؟ راستش من روزی که چادر رو انتخاب کردم با عشق انتخاب کردم ولی الان دیگه واسم فرقی نمیکنه که چادر بپوشم یا نه!

من:وارفتم. انگار یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردن!!!

اپیزود سوم، دم در دانشگاه:

دختری رو میبینم که از در دانشگاه خارج میشه! ترم قبل چادری شده بود و حالا چادرش رو درآورده!

سلام و احوالپرسی میکنیم و هر کی به راهش ادامه میده . تاشب حالم گرفته اس که آخه این یعنی چی؟ اصلا اینا میدونن با این عدم ثبات چه ضربه ای به حجاب میزنن؟؟!!

آقا جان من! اگه اعتقاد نداری و دو روز دیگه می خوای دربیاری اصلاً نپوش!!(جبهه نگیرین من واکنش اون وری ها رو درباره این مسئله که چه جبهه ای علی حجاب میگیرن دیدم)

اپیزود چهارم،تو خونه:

تلویزیون رو روشن میکنی، اخبار 20:30:

لیلا مهاجر نمیدونم چی چی رو نشون میده با چادر سفت وسخت توی دولت اصلاحات که یه کاره سازمان تصمیمات استراتژیک نظامه!

(دکتر عباسی می گفت، این سازمان مغز نظامه و همه تصمیمات از اینجا گرفته میشه و در ضمن میگفت که در دوره اصلاحات از درون همین سازمان زیر آب نظام رو میزدن که من با دیدن این گزارش فهمیدم که یعنی چی!! دم 20:30 و دکتر عباسی گرم!!!)

صحنه بعدی: لیلاجون!!! با مجری شبکه VOA نشسته، یه نیمچه شال انداخته رو سرش! (وقاحتم حدی داره! ولی حالا کجاشو دیدین)

مجری: شما بیرون از اینجا که روسری نمیپوشین میشه بپرسم چرا الان پوشیدین؟

لیلا جون: اشکالی نداره ایناها برای اعتراض به وضع موجود!!!!! درش میارم!

اِوا خجالتم خوب چیزیه،شیطونه میگه هرچی از دهنم در میآد بهش بگما!

ولی نه! ناسلامتی قراره ما مظهر اسماء الله باشیم ، لذا خویشتن داری آگاهانه پیشه می کنیم باشد که به امید خدا عاقل شویم!!

یه روز دیگه باز هم 20:30:

فلانی خواسته پناهندگی سیاسی بگیره اومده الکی گفته من وکیل س.آ. هستم. خودتون میدونین این زنه س.آ. کیه و چی کار کرده.

حالا وقتی نشونش میدن جیگرم آتیش میگیره : همچین چادری سر کرده که فقط دماغش پیداست حالا همون هم شطرنجی کردن، تنها چیزی که جلب توجه میکنه چادرشه!!

نتیجه اخلاقی:چادر چیز خیلی خوبی است، جاسوسان، قاتلان، جانیان و منافقان برای پوشاندن چهره خود می توانند از آن سوء استفاده ابزاری کنند.

تازه قلب آدم بیشتر میشکنه وقتی فکر میکنه این چهره ایه که غیر مسلمونا از اسلام می بینند.

.

.

.

اپیزود n ام، سریال های تلویزیون:

سریال فاصله ها: بیتای قصه ما میخواد بره زندان باباشو ببینه چادر سرش کرده!( البته خوب بیچاره مجبوره!)

سریال در مسیر زاینده رود: مامان و خواهر پسره رفتن تشییع جنازه مجید(آخی عزیزم ، بی بی، بی مجید شد!) چادر سر کردن(اینا دیگه مجبور نبودن!)

نتیجه اخلاقی: چادر چیز خیلی خوبی است. برای قبرستون، زندان و البته موارد استفاده بیشمار دیگری هم دارد.

و  این داستان ادامه دارد.................

 

نتیجه گیری:

آخه معلوم نیست این دخترا چه شونه! چرا نمی فهمن که انقدر حجاب زیباست انقدر قشنگه!

نه اینطوری نمیشه باید راهپیمایی کنیم. باید گشت بذاریم . تازه جدیدآً فهمیدیم که اعتیاد جرم نیست و بیماریه ولی از اینکه بی حجابی جرمه اطمینان کامل داریم وتیتر روزنامه هم می زنیم و مجرمان رو هم به اشد مجازات میرسونیم.

برای به دست آوردن دل خودمون هم نمایشگاه میذاریم و پز میدیم که 40 نوع چادر داریم.  این کار که انجام شد دیگه بهشت مجسم میشه . دیگه هیچ مشکلی تو کشورمون وجود نداره. تنها مشکل همین بود که به حمدالله حل شد.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 6:3 توسط یاس |


وارد میشی، جلوی تابلوی بزرگی که نصب شده میون جمعیت انبوهی که اونجا ایستادن واسه خودت جایی دست وپا میکنی.

کمی مکث میکنی تا آروم بشی و توجه قلبت رو به کاری که میخوای انجام بدی جلب میکنی...

شروع میکنی به خوندن:...أأدخل یا الله، أأدخل یا رسول الله، أأدخل یا امیر المؤمنین.....أأدخل یا ملائکة الله الموکلین بهذا الحرم الشریف المبارک....

فهمیدی چی شد!؟ از فرشته ها اجازه ورود گرفتی، آخه اینجا یه تیکه از بهشته و فرشته ها برو بیایی دارن، دور از ادبه بی اجازه به حریمشون وارد بشی.

اذن دخول که تموم شد جلو در می ایستی و با تمام وجود میگی : السلام علیک یا احمد ابن موسی..

چه قدر شیرازو دوست دارم، عزیز دلم همه چی تمومه،درسته که دلمون واسه آقا ثامن الحجج تنگ میشه ولی زیر سایه برادران بزرگوارشون زندگی میکنیم ....

همین جوری که میری وارد حرم میشی دیگه انگار اصلاً خودت نیستی ، احساس میکنی رو ابرها راه میری، چشمت که به ضریح مطهر می افته ، اشکت جاری میشه ، باسلام وصلوات جلو میری، زیارت میکنی، افرادی رو میبینی که دور ضریح زیارت میکنن و از آقا حاجت می طلبن، براشون آرزو میکنی که حاجت روا بشن.

بعد یه خانوم خادم با اون دسته پرپری سبز خوشکلش راهنماییت میکنه که بری و یه گوشه بشینی.

از بچگی عاشق خادم شدن بودم، خوش به حال خدام اماکن متبرک ، چه قدر خوشبختن!

بعد از کلی زیارت و دلی از عزا در آوردن پامیشی میری به سمت حرم مطهر آقا میر محمدبن موسی، اونجا هم زیارت داشته باشی.

اون یکی حرم همیشه خلوت تره، واسه همین آدم کامل میتونه با خودش خلوت کنه، سرت بالا میاری دعا کنی چشمت میفته به آینه کاری های بی نظیر حرم!

یادمه تو دبیرستان تو کتابای فارسی می خوندیم که این نوع معماری به آدم احساس ملکوتی و روحانی میده! واقعاً درسته اصلاً آدم احساس نمیکنه رو زمینه! یادش به هیچ چیز بدی نیست! بخواد هم نمیتونه خبیث باشه!!!!!

فقط احساس خوشبختی مطلق به آدم دست میده.

کم نیستند این بزرگوارانی که توشیراز ما زیر سایشون زندگی می کنیم!

حضرت علی بن حمزه ، حضرت سید علاء الدین حسین، حضرت سید تاج الدین غریب و خیلی امامزادگان دیگه...

خدا ایشالا توفیق بده بیشتر از محضر این بزرگواران بهره ببریم بالاخره اگه راهی به آسمان بخواد واسمون باز بشه مطمئناً از وساطت فیض همین بزرگوارانه....

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 6:28 توسط یاس |


همیشه فکر می کردم که در نزاع بین عقل و احساس این احساسه که غالب میشه و حرفش رو به کرسی میشونه و عقل مجبور میشه یه کنار بشینه منتظر فروکش کردن احساس بشه و بعد هم با حس ندامت و پشیمانی به صحنه بیاد و بگه ببین به حرف من گوش نکردی ! خوب شد ! حالا بکش!

ولی من خودم تو یه دعوا بین این دو تا گیر کردم نذاشتم احساسم غالب بشه و به عقل هم میدون دادم تا خوب تجزیه و تحلیل کنه و تصمیمشو بگیره و منو با خبر کنه!

ولی الان مدت هاست احساس تصمیم قاطعشو گرفته و جواب مثبت داده (خوشحال نشید! امر خیره ولی نه از اون امر خیرا!!!!!!!!!) و یه کنار نشسته ولی این آقای عقله که بازی درمیاره و تکلیفشو با خودش نمیتونه معلوم کنه!

این وسط تکلیف من چیه؟

تنها چیزی که میدونم اینه که نمیخوام پشیمون بشم... چون اثرات پشیمونی از این امر تنها گریبانگیر خودم تنها نمیشه.....

شب و روز به این موضوع فکر می کنم ، با این و اون حرف میزنم ، وبلاگ های مختلف رو می خونم و تو اینترنت سرچ می زنم اصلا تز و زندگیمو ول کردم! اصلا همین که مدل پست هام یه هو عوض شد و زدم تو خط تازه مسلمونا دلیلش همین بود........  آخه استاد می گفتند که آدم وقتی تو عمق چیزیه ارزش حقیقیشو ممکنه درک نکنه من هم خواستم لابه لای حرفای تازه مسلمونا اون چیزی رو که نمیبینم پیدا کنم ولی چیزی به دیدم اضافه نشد من همه حرفاشونو با جون و دلم قبول دارم!!

اون روز تو تلویزیون یکی از اخلاص می گفت و از آثار و برکاتش ، اینکه اگر فقط واسه او کار کنی چه درها که به روت باز نمیشه!!

استاد می گفتن:اگر انسان یه دله بشه و تمام وجودش توحید خالص بشه و تنها رو به سوی او داشته باشه آرامش پیدا میکنه و تکلیفش تو همه چی معلومه!!

از توحید واخلاصم ناامید شدم!!!!!

اصلا این موضوع ارزششو داره؟!!

بعضی وقتا فکر میکنم نکنه اصلا این خدعه شیطان باشه تا منو با این موضوع سرگرم کنه واز اصل باز بمونم!!!! و اصلا این موضوع ارزش این همه فکر کردن و نیرو گذاشتن رو داره؟؟؟!!!

واقعا دیگه خسته شدم، دیگه نمیتونم بهش فکر کنم.........

اصلا می خوام فراموشش کنم. میدونم نمیشه دوباره دو روز دیگه روز از نو روزی از نو  ولی واقعا دیگه خسته شدم ........

دعام کنین....

درضمن از راهنمایی های ارزنده تون هم پیشاپیش متشکرم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:51 توسط یاس |


تانيا پولينگ ( Tania Poling ) از اهالي هامبورگ است . چهره جوان ، شاداب و سرزنده اش حاكي از رضايت درون است. 22 سال سن  دارد علت سرزندگي اش را « آشنايي با اسلام » مي داند. از او مي خواهيم تا شرح حال خود را بازگو كند.

 من در خانواده اي تقريباً مرفه زندگي مي كردم و در واقع به ظاهر همه چيز داشتم. دوستان زيادي داشتم و هميشه پس از كار با آنها به گردش و تفريح مي رفتم. اگر چه در جمع بودم اما هميشه احساس سرگرداني و پوچي داشتم و در عين خوشي دردل به دنبال چيزي مي گشتم. بيش از هر چيز از اينكه نمي دانستم اين احساس چيست و به دنبال چيستم، مضطرب بودم. يكي از روزها كه با دوستانم در مركز خريد شهر هامبورگ مشغول گشتن بوديم ، ناگهان به يك زن مسلمان محجبه برخورد كردم. با غرور خاصي شروع به مسخره كردن او كرديم و من به او گفتم : اين چه قيافه اي است كه براي خودت درست كرده اي ؟ برخلاف انتظار من كه فكر مي كردم او را خرد كرده ام ، بلافاصله جواب داد: اين چه وضعيت برهنگي است كه تو براي خودت درست كرده اي ! گفتگويي غافلگيركننده بين ما در گرفت و آن خانم مسلمان نه تنها از خود هيچ ضعفي نشان نداد بلكه تمام مدت نيز سعي كرد تا به من بفهماند كه حفظ حيا و پوشش نشانه سلامت روح و روان است. و بر عكس برهنگي نشاني از بيماري و عدم سلامتي روح است. طبيعتاً در آن وضعيت همه حرفهاي او را رد كردم و هر كدام از ما به راه خود ادامه داد. اما اين برخورد مرا شديداً به فكر فرو برده بود و روزها به شخصيت محكم و پرصلابت آن زن محجبه فكر مي كردم. همين فكر حس كنجكاوي مرا برانگيخت و بالاخره يك روز از روي كنجكاوي به مسجد امام علي (ع) در هامبورگ رفتم. حضور مليتهاي مختلف حتي آلماني مسلمان بسيار برايم جالب بود و بهت زده اعمال آنان را زير نظر گرفته بودم . آن روز با عده اي نيز صحبت كردم و خصوصاً كه متوجه شدم، دين اسلام فقط مخصوص شرقي ها نيست و اروپايي هاي زيادي نيز به اين دين مشرف شده اند . از سوي ديگر روابط عاطفي آنان خيلي مرا مجذوب خود كرده بود. احساس مي كردم همه با هم هستند و كسي احساس تنهايي ندارد، اگر چه در اقليت هستند. مقايسه مي كردم با زندگي خودم و مي ديدم ، ما اگر چه در جمع هستيم ، در كنار يكديگر زندگي مي كنيم ، دوست و رفيق و آشنا زياد داريم، بعضاً با خانواده نيز زندگي مي كنيم ، اما در واقع هر كسي براي خودش زندگي مي كند. نمي دانم شايد بهتر است بگويم ما حتي براي خود نيز نبوديم ، از آنجايي كه هيچ كس حتي به خودش نيز فكر نمي كرد و فكر نمي كرد براي چه در دنيا آمده است، يا براي چي زندگي مي كند ، آخر خط چيست ؟ من اين حالت را در مسلمانان نديدم. آنها سرگردان نبودند و مي دانستند براي چه زندگي مي كنند. از هر كه سؤالي مي كردم ، جوابي داشت و همه جوابها تقريباً يكي بود. آنها انسان را در مقابل همه چيز مسؤول مي دانستند. در حالي كه من ياد گرفته بودم، انسان فقط در برابر خودش مسؤول است. فرد هنگامي كه در جمع مطرح مي شد، ديگر معنايي نداشت و من بر عكس از فرد و حقوق فرد شنيده بودم. اينجا بود كه دريافتم اينها با هم هستند چون قلبهايشان براي يك چيز مي تپد. ارتباط من بدين صورت با مسجد هامبورگ به طور مداوم ادامه يافت و در اين رفت و آمدها با برخي از مسلمانان ، خصوصاً ايراني ها ارتباطم بيشتر شد. استدلال هاي آنان را كاملاً قبول داشتم و اين گفتگوها و رفت و آمدها تا بدانجا پيش رفت كه بالاخره احساس كردم من هم « يك مسلمان هستم » و بدين ترتيب شهادتين را به جا آوردم.

- اگر بخواهيد در يكي دو جمله بيشترين عامل مؤثر در مسلمان شدن خود را ترسيم كنيد ، كدام عامل را اصلي مي بينيد؟

رابطه معنوي مسلمانان با خدا ، صميميت بين آنان ، هدفمندي و منصب ديني آنان از جمله نكاتي بودند كه مرا مجذوب كرده و به سمت اسلام كشيدند.

- روابط خانوادگي امروز شما ، پس از مسلمان شدن مستحكم تر شده يا به علت مسلمان شدن دچار مشكل هستيد؟

من در حال حاضر با خانواده ام زندگي مي كنم. البته مسلمان شدن من همراه بود با يك سري مشكلات و همه دوستان قديمي ام مرا طرد كردند. والدينم نيز اصلاً نمي توانستند تغييرات من خصوصاً تغييرات ظاهري ام را بپذيرند. به همين علت جرو بحث هاي زيادي داشتيم. تا بالاخره آنها متوجه شدند كه من در عقيده و انتخابم راسخ هستم مدتي است كه ديگر بحثي ميان ما وجود ندارد و اخلاق اسلامي من باعث شده است تا آنها « تانياي امروزي »را بر« تانياي ديروزي» ترجيح دهندو من رضايت را در چشمان آنها مي بينم. البته حجاب من برايشان ثقيل است ، چون اطرافيان نيز آنها را راحت نمي گذارند.جالب است بدانيد اگر چه تمام دوستان سابقم را از دست داده ام ، اما اصلاً احساس تنهايي نمي كنم. امروز اگر چه در جمع دوستانم نيستم ، اما خود را در جمع مي بينم. در جمع امت اسلامي و اين احساس زيبايي است. وقتي به مسجد مي روم ، مي بينم كه تنها چيزي كه آنجا اهميت ندارد، مليت است ، ظاهر ملاك نيست و آنچه ديگران را به سوي انسان جلب مي كند ، اعتقاد واحد به خداوند بزرگ است. و اين بزرگي مرا چنان مجذوب كرده كه حتي حاضر به نگاه كردن به عكسهاي يك سال پيش خود نيستم.

- شما با پذيرش اسلام ، دچار مشكلات زيادي شده ايد. عدم پذيرش جامعه ، استهزا ديگران ، از دست دادن موقعيت اجتماعي ودوستان ، از همه چيز صرف نظر كرده ايد ، در مقابل چه به دست آورده ايد؟

من خودم را به دست آوردم، كه از همه چيزهايي كه قبلاً داشتم مهمتر است. و پس از خودم ، خدا را يافتم. من با خدا بيگانه بودم و در زندگي گذشته ام خدا هيچ نقشي نداشت و به همين علت در همه شرايط احساس پوچي داشتم حتي در به ظاهر شيرين ترين لحظات . اما امروز شيريني واقعي ام را پيدا كردم. با اسلام به آرامش روحي رسيده ام. امروز مي دانم كيستم، چرا هستم و به كجا خواهم رفت. من دوستان قديمي ام را از دست داده ام اما در عوض خواهران و برادران ديني را در سرتاسر دنيا به دست آورده ام. و بالاخره قرآن كه پيام الهي است و بزرگترين سرمايه من . و امروز حتي حاضر نيستم در مقابل تمام سالهاي گذشته ، يك لحظه اينها را از دست بدهم.

- شما قبلاً اشاره كرده ايد كه آن خانم مسلماني كه در مركز خريد هامبورگ ملاقات كرديد، در جواب استهزاء شما نسبت به حجاب ، حجاب را نشانه سلامت روح دانسته است. عقيده امروز شما با توجه به اينكه خود نيز محجبه شده ايد، چيست؟

طبيعي است كه امروز آن را قبول دارم و به همين علت نيز ، آن را برگزيده ام. البته در اين جامعه و براي يك اروپايي اين قدم اصلاً ، قدم راحتي نيست. اما وقتي انسان تصميم مي گيرد، خداوند به او اراده اي قوي مي دهد. با حجاب انسان متحمل يك سري سختي هاي ظاهري مي شود، اما از خيلي چيزها در امان مي ماند. و من در ارتباط با مردان كاملاً اين امنيت را احساس مي كنم. قبلاً اكثر نگاهها معني دار بود و انتظار هر مردي را مي شد در نگاهش خواند. ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه ارزش وجودي زن در درجه اول به ظاهر او بستگي دارد. زن بايد زيبا باشد ، خوش پوش باشد ، او بايد لوند باشد، شما اگر برنامه هاي تبليغاتي ، شوهاي تلويزيوني و نشريات را بررسي كنيد ، مي بينيد كه از زن تنها يك انتظار وجود دارد، او بايستي لوند باشد، تمام مدهاي لباس براي اين است كه او را لوندتر جلوه دهند و در اين ميان آن دسته از زناني كه معيارهاي لوندي از قبيل اندام خوب را ندارند ، در اين جوامع دچار عقده هاي روحي رواني مي شوند. زنها هر روز بايد به اين فكر باشند كه چه كار كنند تا زيباتر باشند، خوب ببينيد، چه انرژي اي از انسان به هدر مي رود، به هر حال هميشه يك كسي خوشگلتر از ديگران وجود دارد.

حجاب نفي همه اين تبليغات است. با حجاب يك سري از ملاكهاي ظاهري پنهان مي شود و زن ديگر به عنوان موجودي كه بايد براي خوش آمدن ديگران لوند و دلربا باشد ، مطرح نمي شود. و ديگران در مقابله با زنان با حجاب در مي يابند كه آنان را همان طور كه هستند بپذيرند ، بدون لحاظ ارزشهاي ظاهري شان و برابري اينجاست كه مفهوم مي يابد. انسان در مقابل انسان . نه موجودي دلربا در مقابل خريدار . اين حس علي رغم مشكلات برخورد مردم ، حسي كاملاً غرور آميز است و انسان را به اعتماد به نفس مي رساند.

 

- با تشكر اگر پيامي داريد بفرماييد؟

تعصب ديني و حس اعتماد به نفس مسلماناني كه با آنها برخورد كردم، مرا به سوي اسلام كشاند. اگر مسلماناني سر راه من قرار مي گرفتند كه با اسلام بيگانه بودند و بي تفاوت نسبت به آن ، شايد من هرگز جذب اسلام نمي شدم. اين دو صفت ، صفتي است كه از سوي دشمنان اسلام شديداً مورد حمله قرار مي گيرد و اگر اين دو صفت مسلمانان از دست برود، سرنوشت اسلام همان سرنوشت مسيحيت خواهد شد. پس مسلمانان بايستي ارزشهاي خود را شناخته و آنها را پاس بدارند.

نوشته شده توسط مجله پیام زن به نقل از تبیان   

********************************************************************

نکته ای که منو خیلی تحت تاثیر قرار داد عزت نفس اون خانم محجبه بود و این نشون میده که چه قدر آدم با ایمان و اعتماد به نفس میتونه تاثیرکذار باشه!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 13:3 توسط یاس |


«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید.

 

به گزارش ابنا، ماشا الیلیکینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینک حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختی می‌کند.

آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:

چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.


•در زمانی که یک خواننده بودی آیا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم.

آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیکترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسیار گریستم؛ زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام بود که چیزی از خدا می‌خواستم.

در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.

آیا موسیقی هم گوش می‌دهی؟
ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می‌کنم.

آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.

چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می‌گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به ادیان دیگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است.

از اینکه مسلمان شده‌ای چه احسای داری؟
ماشا: احساس خوشبختی. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم.

و چه تفاوتی با قبل داری؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمی‌خوری؟!
ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند.

از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟
ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.

اینک چه چیزی از «اسلام» می‌توانی به دیگران بگویی؟
ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قید خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.

چه پیامی برای مسلمانان داری؟
ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.

و برای غیر مسلمانان؟
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌ای که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است کمی اندیشه کنند


نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 16:19 توسط یاس |



   یه ده روزیه که از آبشار معرفت (البته این تعبیر قشنگ دوستمه) که رفته بودیم میگذره.....

    کارگاه های اسماء الله رو میگم ...خدا رو شکر خیلی پر از خیر و برکت بود . از اون موقع تا حالا همش حرفای استاد رو نشخوار میکنم، به این امید که روزی تمام این حرفا به عمل تبدیل بشه...

    همه حرفا مثل همیشه بکر وتازه بود،حرفایی که نظیرشون رو جای دیگه نمیتونی بشنوی (حداقل ما که تا حالا نشنیدیم)

     مثل همیشه سر کلاسهای استاد حالت برق گرفتگی داشتم....

      هیچ وقت انقدر از انسانبودن خودم خوشحال نشده بودم خیلی امید بخش بود ....

                   اینکه میشه آدم قرآن بشه ، اینکه میشه از مقام روح القدس و روح الامین هم بالاتر بره ،اینکه میتونه "او" بشه......

                  اینکه بهشت وجهنم  همین الان برپاست فقط ماییم که باید یکی یکی پرده ها رو بدریم تا ببینیم .....

                  اینکه بهشت تجلی کامل اسماء الهی و جهنم عدم تجلی اسماء وصفات الهیه...

                  اینکه ذره ذره اجزاء عالم هم بهره ای از اسماء الله بردن، از سمیع بودن از علیم بودن ......

ولی  اونی که از میان تمام مخلوقات عالم "اسماء کلها " به او آموخته شد فقط یک نفربود اون هم آدم......

                  اینکه انسان در مسیر کمال باید سعی کنه تا عاقل بشه، حتی حب و بغضش هم باید عاقلانه باشه....

                 اینکه وقتی ببینی از در و دیوار اسماء و صفات الهی میبارن اونوقته که درمیون تموم سیاهی ها باز میتونی درست مثل عقیله بنی هاشم  بگی"ما رأیت الا جمیلا"

                 اینکه همه چی" او"ست و هیچی غیر "او" نیست.............

      امروز اولین روز ضیافت الهیه، درهای رحمت تا بینهایت در او غرق شدن وبا او یکی شدن باز شده ....

     22 تا شب قدر از زندگیم اصلأ نفهمیدم که اون "نار"ی که ازش "خلصنا" می طلبیدم چی بود......

     خدایا کمکم کن امسال به معنای واقعی تلاش کنم تا فریادی که میزنم از شعار به شعور واز شعور به باورتبدیل بشه ......

"الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 19:38 توسط یاس |


 میگن غم واندوه دو نوعه......

     نوع اول به خاطر نداشتن هاست! مثلا اینکه من خونه ندارم، ماشین ندارم، رشته تحصیلی ام رو دوست ندارم، همسر ندارم، شغل ندارم ، قا قا لی لی! ندارم و.......

     این نوع اندوه گریبانگیر خیلی از مردمه....

     نوع دوم به خاطر داشتن هاست......!!!!!!!!!!!!! 

    این که من چندین سال عمر داشتم کلی فرصت داشتم...... 

   چندین تا رجب وشعبان ورمضان داشتم.......

   چندین تا شب قدر و لیلة الرغائب و اعتکاف و..... رو داشتم....

    چندین بار افتخار زائر امام رضا بودن رو داشتم.....      و....................................................................     

     ولی بهره کافی رو از اینها نبردم...... 

     انگار یه جور تجربه یوم الحسرة توی دنیاست........

     همون طور که فهمیدین این نوع اندوه نصیب عده کمی میشه، ولی میگن اگه کسی این حالت رو       

     داشته باشه بسیار محظوظ میشه و به بالاترین لذت میرسه......

     ماه رجب هم داره تموم میشه وما..... خوشا به حال آنانکه بالاخره فهمیدن دنیا یعنی چی........

        جای دوری نمیره اگه ما رو هم دعا کنن........          بر گرفته از برنامه سمت خدا...



نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 6:0 توسط یاس |


وذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له ونجیناه من الغم وکذلک ننجی المومنین.

خیلی بد کردم...........

نافرمانی کردم .........

دنیای هزار رنگ منو شیفته خودش کرد و از سیر توی افلاک بازموندم...........

از شدت گناه شوق عبادت وتوفیق طاعت رو از خودم سلب کردم........... صد بار توبه شکستم................ ولی نا امید نمیشم............

یه بار دیگه می خوام فریاد بزنم.... از عمق تاریکی های وجودم تو رو صدا میزنم......

گواهی میدم به یگانگی و بی همتاییت  ای معبود پاک ومنزه من.....

ناله میزنم که من از ظالمان بودم و با شرمندگی و روسیاهی به گناهکاریم اعتراف میکنم.......

پس تو دستم رو میگیری و اجابتم میکنی و غم واندوه منو برطرف میکنی.....

چرا که اینو خودت وعده دادی......

اما یه شرط داره اونم اینکه من از مؤمنان باشم.........

این توفیق هم فقط با عنایت خودت حاصل میشه......

این بنده کوچیکت رو دریاب.......


نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:51 توسط یاس |